محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4050

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بسته يافت ، پس نماز كرد ، خادمى از در اطاقك در آمد ، به دو گفتند : « امير آمده » و پيشاپيش او برفت تا وى را وارد دار الاماره و مجلس ولايتدار كرد . گويد : به حرشى خبر دادند و گفتند : « مسلم بن سعيد آمده » گويد : سعيد كسى فرستاد كه به امارت آمده اى يا وزارت يا زيارت ؟ مسلم پاسخ داد : « كسى همانند من به زيارت يا وزارت به خراسان نمىآيد ، » گويد : پس حرشى پيش وى آمد كه به دو ناسزا گفت و دستور داد تا بزندانش كنند . گفتند : « اگر حرشى را هنگام روز برون فرستى كشته مىشود » پس بگفت تا حرشى را به نزد وى بداشتند تا شب شد و به هنگام شب او را به زندان فرستاد و بند نهاد . پس از آن زندانبان را بگفت تا بند او را بيشتر كند ، كه غمگين پيش حرشى رفت كه از او پرسيد : « چرا غمگينى ؟ » گفت : « دستور داده‌اند كه بند ترا بيشتر كنم » حرشى به دبير خويش گفت : « به دو بنويس كه زندانبانت مىگويد به او دستور داده اى بند مرا بيشتر كند ، اگر دستور از بالا دست تو است ، شنوايى و اطاعت و اگر نظرى است كه تو دارى ، كارى بد سرانجام است و شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون : « اگر آنها مرا بجويند بكشندم « هر كه را نيز من بجويم جاودانى نيست » به روايت ديگر شعر چنين بود : « اگر مرا بيابند ميكشندم « من نيز هر كه را بيابم جاويد نيست « آنها دشمنانند ، چه حاضر باشند چه غايب « كينه توزانند با دلهاى سياه »